دی ماه 1400
سلام و درود
روزها یکی پس از دیگری میگذرد فرزندانمان بزرگتر میشوند و هر روز به تعداد کارهایشان افزوده میشود و ما بیشتر در خدمت خانواده ایم . آرادم که این روزها حسابی با درس و مدرسه مشغول است و کلاس های جانبی که می رود و اینگونه تمام اوقاتش سپری میشودوشب از شدت خستگی ساعت ده غش میکند. دعواها و جنگها و البته بازی های بین دو برادر همچنان ادامه دارد البته که آرادم مرد شده و بسیار در برابر نیکان مهربان است و دل به دلش میدهد و اینقدر که گاهی من شاکی میشوم که مادر جان در برابرش بایست و در جواب که : مامان داداشی هنوز کوچیکه باید مواظبش باشیم . جان دلم بسیار عاقل و مر د است. تازگی ها وظیفه ی آموزش گلستان در مدرسه به ایشان واگذار شده است و پسرم هفته ای چند صفحه گلستان آموزش می دهد و و باعث افتخارمان میباشد مادرم امیدوارم که در مسیرت موفق باشی آدم های بد از سر راهت دور باشند. مادر جان من پشتم به شما بسیار گرم است مرد من

یکی از روزهای پاییزی و در مسیر برگشت به خانه از اداره


نیکان هم غرق در دنیای کودکی خودش به سر میبرد و هر روز را با بازی و شیطنت های کودکانه ی خودش در خانه می گذراند . هر روز چیزهای جدیدی از خودش به نمایش می گذارد هر چند در این وسط آقا آراد هم بی تقصیر نیست و گاهی وظیفه آموزش های مثبت و صد البته خرابکاری به عهده برادر بزرگ میشود . حسابی دو برادر آتشی میسوزانند که بیا و ببین و حال مرا کسی که دو پسر دراد میداند و بس




خدایم را شاکرم برای نعماتش لطفش نگاهش و مهربانی بی حد و اندازه اش





دی ماه 1400
